پیر بوردیو
پیر بوردیو
مقدمه :
بوردیو را یکی از مهمترین جامعه شناسان طرفدار رویکرد تلفیقی می دانند و نظریه وی را گامی بلند در جهت نیل به این رویکرد تلقی می کنند .
اندیشه های او نه فقط اصیل و متعلق به شخص اوست بلکه تازه و بدیع هستند و اسلاف خود را پشت سر می گذارند بی آنکه چندان وامدار آنها باشند .
برداشت وی از کنش اجتماعی و ساختار به طور جدی ضد دو گانه انگاری است . این دیدگاه تلاش می کند تا ضدیت و تقابلی که مشخص کننده خطوط همیشگی ترسیم شده در مباحث مطرح در علوم اجتماعی است را از سر راه خود برداشته و بر آنان فائق آید .
برای مقابله با تضاد بین مواضع سوبژکتیویستی (کنشگر ِ آزاد و آگاه ) و مواضع ابژکتیویستی ( ساختارگرایانه ) به دو مورد کلی تکیه می کند :
1- در باره آمیزه آزادی و قید وبند که ویژگی کنش اجتماعی است توضیح می دهد .
2- عمل را به منزله محصول فرآیند هایی نشان می دهد که نه یکسره آگاهانه و نه یکسره ناآگاهانه هستند و ریشه در فرآیند مستمر یادگیری دارند . کنشگران بدون اینکه بدانند از طریق این آموزش ها خوب و بد را می شناسند .
در حقیقت بوردیو در مقابل تفکراتی که بین شیوه های عینی گرایی و ذهنی گرایی ، ابعاد مادی و نمادین زندگی و نیز بین سطوح خرد و کلان ترسیم شده ، به مخالفت بر می خیزد .
وی می گوید : " فوری ترین نیتی که هدایت کننده کارم بود غلبه بر ضدیت میان ذهنیت گرایی و عینیت گرایی بوده "
روش شناسی بوردیو :
در مرحله تدوین و ساخت موضوع معتقد به چند گانه انگاری روش شناختی است . منظور به کارگیری روشی است که با موضوع همخوانی بیشتری داشته باشد و مقابله مستمر نتایجی که به واسطه روش های متفاوت بدست آمده اند .
از نظر بوردیو ، سه ابزار لازم برای فرار محقق از پیش داوری ها عبارتند از :
1- اندازه گیری آماری
2- سنجش گری و نقد منطقی
3- تبارشناسی برداشت ها
موارد فوق نشان دهنده آن است که از لحاظ روش شناسی دیدگاه وی تا حدی به نظر دورکیم و اعتقاد به روش های کمی و پوزیتیویستی نزدیک است .
مطابق با این اصول علت پدیده اجتماعی نه در آگاهی و هوشیاری افراد بلکه در نظام روابط عینی که افراد در آن قرار گرفته اند باید جستجو کرد . لذا بوردیو روش هایی مانند پیمایش را طرد می کند . او معتقد است گزارش افرد عینی نیست و واقعیت اجتماعی را از طریق احساسات و تبیین یا کنش شخصی افراد نمی توان فهمید . بوردیو نمی خواهد برای پرهیز از جبرگرایی تبیین های مکانیکی از زندگی اجتماعی ، در این دام بیفتد که مقاصد آگاهانه و عمدی را تبیینی کافی برای آنچه مردم انجام می دهند تلقی کند .
طرح مسئله بوردیو از همین جا آغاز می شود . مدل نظری عمل اجتماعی بوردیو به چیزی بیشتر از بدیهی پنداشتن آنچه مردم در زندگی روزانه خود انجام می دهند توجه می کند . وی به تحلیل در زمانی که ریزه کاری ها و جزئیات زندگی اجتماعی را در زمان و مکان جای می دهد اعتقاد دارد .
مفاهیم کلیدی بوردیو :
اندیشه بوردیو را می توان در خلاصه ترین و ساده ترین شکل در چند مفهوم اساسی بیان کرد که مهم ترین آنها مفاهیم زیر هستند:
1- میدان (Champs) : میدان درنظریة بوردیو پهنة اجتماعی کمابیش محدودی است که در آن تعداد زیادی از بازیگران یا کنشگران اجتماعی با منش ها یا عادت واره ها (Habitus) هایی تعریف شده و توانایی هایی سرمایهای وارد عمل می شوند و به رقابت، همگرایی یا مبارزه با یکدیگر می پردازند تا بتوانند به حداکثر امتیازات ممکن دست یابند. جامعه در واقع از تعداد بی شماری میدان تشکیل شده است: میدان دانشگاهی، میدان هنری. میدان این یا آن صنعت و تجارت، میدان حکومت، میدان رسانهها و ... یکی از پروژه های ناتمام بوردیو در اواخر عمرش آن بود که در کتابی با عنوان خرده کیهان ها (Microcosmes) نظریة میدان را در قالبی تالیفی و با مصادیق روشن تجربی آن در رابطة میان میدان های مختلف ارائه دهد.
2- سرمایه(Capital) مفهوم سرمایة بوردیو که نفوذپذیری او از مارکس در آن به روشنی دیده می شود، بسیار فراتر از نظریة مارکسی می رود که سرمایة اقتصادی و انباشت آن و سازوکارهای این انباشت را محور تحلیل اجتماعی –تاریخی خود قرار می داد. در نزد بوردیو، سرمایة اقتصادی شامل سرمایه های مالی، میراث منقول و غیر منقول، دارایی های گوناگون و غیره تنها یکی از سرمایه های موجود در جامعه است و در کنار آن ما لااقل سه نوع دیگر از سرمایه را نیز داریم.
نخست سرمایة فرهنگی شامل تحصیلات و به دست آوردن قابلیت های فرهنگی و هنری، بیانی و کلامی ؛ دوم، سرمایة اجتماعی به معنی به دست آوردن موقعیت های اجتماعی و برخورداری از شبکههای کمابیش گستردهای از روابط، دوستان و آشنایان که می توانند در مواقع ضروری به نفع فرد وارد عمل شوند؛ و سوم سرمایة نمادین که به دلیل موقعیتهای کاریزماتیک و یا با تکیه بر نمادها و قدرت های پیشزمینه ای برای نمونه نهادها، زمانها، دین. قومیت و .... برای فرد ایجاد می شود
بدین ترتیب هر فرد و هر مجموعهای از افراد در جامعه دارای سرمایهای کلی می شوند که خود ترکیبی است از سرمایه های نامبرده. در بالاترین ردة اجتماعی که میدان قدرت است در جوامعی مثل فرانسه ، به نظر بوردیو کسانی قرار می گیرند که دارای بالاترین سرمایة کل نیز هستند همچون سیاستمداران و مشاغل آزاد(پزشکان، وکلا، صاحبان بزرگ سرمایه...). در حالی که در پایین ترین رده کسانی قرار می گیرند که کمترین سرمایة کل را دارا هستند نظیر مزدبگیران زراعی و کارگران صنعتی ساده. در این میان ترکیب سرمایة اقتصادی و سرمایه فرهنگی می تواند گروههای اجتماعی متفاوتی را به وجود بیاورد برای مثال سرمایة فرهنگی نسبتا پایین و سرمایة اقتصادی بالا را می توان در رئوسای صنایع و سرمایه داران متوسط مشاهده کرد، در حالی که سرمایة اقتصادی پایین و سرمایة فرهنگی نسبتا بالا را می توان در مشاغل فرهنگی همچون معلمان و هنرمندان دید. سرمایه ها قابل تبدیل به یکدیگر و قابل مبادله با یکدیگر هستند و بنابراین بازتولید قدرت صرفا از خلال مدارهای خطی ساده مثلا در سیستم سیاسی یا فرهنگی انجام نمی گیرد بلکه در مجموعه هایی ترکیبی از میدان های فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی، و ... انجام می گیرد که در مجموعه گروه حاکمان را می سازند.
3- تمایز (Distinction). مفهوم تمایز به معنی مجموعه تفاوت هایی است که رفتارها و سبک های زندگی افراد جامعه به دلیل موقعیتهای متفاوتشان از لحاظ سرمایه و قرار گرفتنشان در میدان های اجتماعی گوناگون میانآنها ظاهر می شود. به باور بوردیو همة آنچه سلیقة فرهنگی، انتخاب های هنری و .... نامیده می شود و ممکن است کاملا ”طبیعی“ و ناشی از قریحههای ذاتی افراد شمرده شود، رابطة مستقیم و قابل اثباتی با وضعیت و موقعیت اجتماعی آنها دارد. این موضوع را وی در کتاب معروف خود ”تمایز“(1979) که حاصل یک تحقیق میدانی گسترده است نشان می دهد و ثابت می کند که چگونه می توان میان حوزه هایی چون ورزش، غذا، لباس، سلایق هنری، موسیقی. عکاسی، ادبیات از یک سو و وضعیت اجتماعی افراد از سوی دیگر روابط منطقی ایجاد کرد. بوردیو به این ترتیب نشان می دهد که در جامعهای چون فرانسه، در میدان قدرت با عملکردها و سبکهای زندگیای سروکار داریم که سرگرمی های مورد علاقه آنها اسکی روی آب، تنیس، اسب سواری و شطرنج، گلف، و نواختن و گوش سپردن به پیانو است در حالی که در قطب مقابل سرمایة کل منفی با فوتبال، ماهیگیری، و نواختن و شنیدن آکاردئون سروکار داریم. او نشان می دهد که چگونه از نوع خودروهای انتخاب شده تا دکوراسیون متزل، از موضع هایی که برای عکاسی انتخاب می شود. تا انچه افراد خورده و می نوشند ، الزامات اجتماعی افراد را جهت می دهند.
4-عادت واره، منش یا هابیتوس (Habitus) این واژة قدیمی لاتین که به معنی ”شیوه بودن“ است، ریشه در ارسطو و یونانیان باستان دارد و در دوران جدید نیز به وسیلة امیل دورکیم برای اطلاق به رفتارهای متمایز کنندة اجتماعی در جماعت های انسانی کمابیش بستة سنتی یا مدرن به کار گرفته شده است. اما بوردیو از این واژه تعبیر جدیدی ارائه می دهد و آن را مجموعهای از قابلیتها تعریف می کند که فرد در طول حیات خود آنها را درونی کرده و در حقیقت بدل به طبیعتی ثانویه برای خویش می کند، به گونهای که فرد بدون آنکه لزوما آگاه باشد بر اساس آنها عمل می کند. منش ترکیبی پیچیده از ابژکتیویته و سوبژکتیویته اجتماعی برای ساختن شخصیتت افراد نیز هست که هر شخصی را از دیگری متفاوت می کند.
5-خشونت نمادین (Violencen Symbolique). در دیدگاه بوردیو این مفهوم با مفهوم سرمایة نمادین پیوند کاملی دارد. در واقع خشونت یا قدرت نمادین صرفا یک پتانسیل و امکان اعمال قدرت یا خشونت است. اما همین امکان سبب می شود که افراد به شدت رفتارهای خود را کنترل کرده و خود را با منشاء بروز آن خشونت هماهنگ کنند. خشونت نمادین عمدتا از طریق درونی کردن نظام سلطه انجام می گیرد که در آن کسی که اعمال سلطه می کند و کسی که زیر سلطه قرار دارد هر دو ممکن است به صورتی ناخود آگاه نظام سلطه را چنان درونی کنند که به صورت خودکار در حرکات روزمره ، در انتخاب ها و در تمام ابعاد زندگی شان آن را دائما تولید و بازتولید نمایند. مهم ترین تفاوت خشونت نمادین با خشونت صرف در تعریف وبری آن از موقعیتش در دولت در آن است که این خشونت لزوما به عمل تبدیل نشده و عامل اجرای آن نه صرفا کنشگران حاکم بلکه همچنین کنشگران زیر حاکمیت هستند.
نظرات بوردیو تحت تاثیر کدام متفکران بوده است :
1- جامعه شناسی انتقادی مارکس : بوردیو از مارکس جامعه شناس تاثیر پذیرفته نه از نظرات اقتصادی مارکس . نفوذ مارکس را می توان در رادیکالیسم انتقادی بوردیو به خصوص در رابطه با حوزه سیاست مشاهده کرد .
2- جامعه شناسی کاربردی- پوزیتیویستی دورکیم : بوردیو همچون دورکیم بر آن است که علوم اجتماعی از یکدیگر تفکیک ناپذیرند . همچنین روش شناسی دورکیمی در کار بوردیو با حفظ روش های کمی و پوزیتیویستی آشکار است .
3- جامعه شناسی تاریخی و تفهمی وبر : در دیدگاه فلسفی و توجه به امر تاریخی در تحلیل های بوردیو مشهود است . همچنین تمایل بوردیو به به سازش دادن سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم نیز گویای این تاثیر پذیری از وبر است .
طرح مسئله :
بوردیو به مطالعه تقابل های هم سان می پردازد فرد در برابر جامعه ، کنش در برابر ساختار ، آزادی در برابر ضرورت. بوردیو می گوید : " فقط با انجام دادن هر چیز است که دانستن آن چیز ممکن می شود ." بنابراین تفاوت میان آنچه مردم عملاً انجام می دهند و اینکه این عمل تحت تاثیر چه عواملی اتفاق افتاده اهمیت پیدا می کنند. بوردیو معتقد است اگر چه عمل کنشگران ساختار اجتماعی را می سازد اما اینکه ریشه عمل این کنشگران کجاست و چه عواملی شکل دهنده عمل کنشگران است اهمیت بسیار دارد .
بوردیو عواملی که باعث شکل گیری و بروز کنش می شوند را به چند بخش تقسیم می کند :
1- زمانمندی و گذر بی وقفه زمان ( هم قید است و هم محدودیت و هم منبع کنش متقابل اجتماعی ) عمل به مثابه پدیده ای اجتماعی مرئی و عینی بیرون از زمان و مکان قابل درک نیست .
2- عمل به صورا آگاهانه یا کاملاً آگاهانه انجام نمی شود . همانطور که تصادفی و اتفاقی نیست .
( چیرگی عمل بر منطق ) . عمل بدون تعمد آگاهانه به اجرا در می آید اما بدون قصد و هدف نیز انجام نمی پذیرد
در توضیح اینکه چگونه عمل کنشگران آگاهانه نیست ، بوردیو واژه ریختار را به کمک می گیرد
1-2- کنشگران با اوضاع و شرایط خود صرفا رویا رو نمی شوند آنها از اجزای سازنده این اوضاع و شرایط هستند آنها در این اوضاع و شرایط بزرگ شده اند ، آمخته اند و مجموعه ای از توانش های فرهنگی را کسب کرده اند از جمله هویت فرهنگی . اکثر مردم خودشان را در دنیای اجتماعی شان بدیهی می انگارند آنها درباره آن فکر نمی کنند چون مجبور به آن نیستند . اینجا واژه دوکسا وارد می شود . ما وقت خود را صرف پرسیدن معنای زندگی نمی کنیم چون در عمل از عهده ما خارج است . احکام اجتماعی چنین اجازه ای به ما نمی دهند .
2-2- زندگی اجتماعی با همه تنوع و پیچیدگی اش بر مبنای قواعد و اصول و مدل های هنجاری پیش نمی رود ( انعطاف و سیالیت و عدم قطعیت )
* خلق فی البداهه زندگی توسط کنشگران امری جبری است . کنشگران به خواست خود شیوه زندگی فی البداهه را انتخاب نمی کنند بلکه هیچ راه دیگری غیر از آنچه وجود دارد ، نمی یابد .
در توضیح اینکه چگونه عمل کنشگران آگاهانه نیست ، بوردیو واژه ریختار را به کمک می گیرد
habitus یک واژه ی لاتین است که بعضی آن را به عادت واره، ملکه ی ذهنی، منش و ... ترجمه کرده اند. مفهوم عادت واره زیاد صحیح نیست چرا که عادتها ”یکی“ از عناصر تشکیل دهنده ی ریختار (Habitus ) هستند. اینطور به نظر می رسد که معادل معقول تر این واژه اصطلاح ریختار باشد. ریختار در معنای لفظی یعنی این که شکل جسمانی کل بدن یا یکی از اعضای بدن، به نحوی که این شکل خاص بدنی انسان را مجبور یا راغب به یک سری چیزها یا کارها می کند و از یک سری چیزها یا کارهای دیگر منع می کند. مثلا اگر کسی چهره و بدنی زرد گون، لاغر و ... داشته باشد این شکل بدنی به او امکان ورزشهای سنگین نمی دهد و محدودیتهای زیادی برایش فراهم می آورد.
ریختار یک استعداد جسمانی است که آدم را مستعد یک چیزهایی می کند. این شکل جسمانی یک جور قالب است که جسمیت پیدا کرده است، همین قالبی بودن و این که یک چیزهایی را حتما بدنبال خود می آورد فکر می کنم همه را یک جور در واژه ی ریختار جمع کرد.
بوردیو می گوید ریختار" یک ساختار ساخت یافته " و " یک ساختار ساخت دهنده " است. ریختار یک ساختار است فقط جسم نیست ولی در جسمیت تجلی می یابد. فقط هیکل نیست، مثلا پسرهای جوانی که تا به یک دختر می رسند رنگشان می پرد و به لکنت می افتند! همه ی این حالات در سطح جسم است. رنگ پریدگی ، کمرویی، هول شدن و ... در جسم تجلی می یابد. وقتی می گوییم جسمیت همه ی اینها هست. ریختار فقط جسم نیست بلکه در جسم تجلی می یابد. این یک ساختار است یعنی این که مجموعه ای از عناصر ثابت دارد که این عناصر نسبت به هم موقعیتها و روابط ثابتی دارند.
ریختار هم یک ساختار ساخت یافته است، یعنی محصولی است که بوجود می آید. به بیان ساده تر ریختار محصول « اجتماعی شدن » است (هر چند بوردیو اکراه دارد این را بگوید) ، محصول اجتماعی شدن بدین معناست که ریختار ساختار ساخت یافته ای است که نتیجه ی تربیت در محیطهای رسمی و غیر رسمی است که فرد آنها را تجربه می کند. از این نظر ریختار جنبه ی اکتسابی دارد، یعنی با یادگیری آگاهانه شکل می گیرد، و از منظری دیگر ناآگاهانه، ضمنی، تلویحی هم هست چرا که نتیجه ی یادیگری غیرمستقیم نیز هست. یادگیری غیرمستقیم زندگی در متن ضرورتهای بیرونی است. آموزشهای مستقیم و یادگیریهای غیرمستقیم به ریختار شکل می دهند.
و از طرفی دیگر ریختار یک ساختار ِ ساخت دهنده است. حال پرسش این است که به چه چیزی ساخت می دهد؟ ریختار به عمل، اندیشیدن و احساس انسانها، ساختار شخصیت آدمی، کنشها، سلایق، طرزفکرها و ... تعین می بخشد. در چشم انداز ریختوارانه خلق و خو ، منش و رفتار فرد نظم می یابد. وقتی ریختار شکل گرفت این ساختار تشکل یافته او را هدایت می کند که در بی نهایت شرایط از پیش تعیین نشده و پیشبینی نشده ای که برای وی پیش می آید امکان عمل داشته باشد. به عبارتی دیگر ریختار ساختاری است که به تمامی کنشهای آدمی در موقعیتهای متعدد، متفاوت و پیشبینی نشده نظم و هماهنگی می بخشد.
● محتوای ریختار (Habitus)
▪ ریختار چهار عنصر ثابت دارد که عبارتند از :
١- خلق و خوی فردی (disposition)، منظور در این جا خلق و خوها و منش هایی است که در فرد جسمیت یافته اند. در این وجه ریختار لزوما جلوه ی بدنی دارد. مثلا تمایل به انضباط شدید، یا انضباط دوستی یک نوع خلق و خوی فردی است که در ظاهر فرد نیز نمایان می گردد، برای مثال در یک شخص نظامی در طرز ایستادن، حرف زدن و راه رفتن او مشخص و بارز است، و برعکس کسی که خلق و خوی شلخته داشته باشد نوع راه رفتن ، شیوه ی لباس پوشیدن و ... مشخص خواهد بود.
باید توجه داشت که بدن آدمی حالتی گویا و بیانگر (expressive) دارد و می تواند خیلی چیزها را نشان بدهد. این جنبه ی جسمیت بخشی به خلق و خوهای فردی بخش بزرگی از ریختار فرد است.
٢- سلوک، حرکات جسمانی خیلی مشخص (Hexis)، این واژه در لغت یونانی یعنی نحوه ی راه رفتن و نشستن ، و به عبارتی به هر نوع حرکت جسمانی خیلی مشخص و واضح اطلاق می شود همچون طرز راه رفتن، صحبت کردن، خندیدن و ... طرز انجام حرکات بدنی، که واژه ی سلوک بدان اطلاق می شود.
برای مثال زن قبیله ای الجزایری نوع سلوک (Hexis) او بدین ترتیب است که انگار تمامی بدنش در هنگام عبور از محل های عمومی متوجه زمین است. اغلب سرش را پایین می اندازد و نگاهش رو به زمین است، خیلی آرام و بی صدا راه می رود، دور و برش را نگاه نمی کند، بلند نمی خندد و ... اما سلوک (Hexis) مرد متفاوت است. او در هنگام عبور از محل های عمومی همواره سربالا و راست راه می رود، اغلب رو به طرف دیگران دارد و حالت تهاجمی به خود می گیرد. این مثال نشان می دهد که حرکات بدن هم به نوعی جلوه گاه ارزشهای فرهنگی است.
٣- شیوه های احساس کردن feeling ، و شیوه های اندیشیدن thinking .
دو مفهوم احساس کردن و شیوه های اندیشیدن را می توان با عنوان taste از آن یاد کرد. مهمترین بخش ریختار برای بوردیو همین taste می باشد، چرا که جنبه ی فرهنگی دارد.
٤- شاکله های طبقه بندی کننده (clasfiacatory skins)، یعنی تمام قالبهای ذهنی که فرد به کمک آنها می تواند درباره ی محیط پیرامونی خویش را معنا کرده و درباره ی آن به قضاوت بنشیند. از منظر بوردیو هر نگاه ساده ای به چیزی همواره با طبقه بندی همراه است. مقوله هایی وجود دارد که به کمک آنها شما همه چیز را طبقه بندی می کنید و نیز معیارهای عضویتی، که این معیارها نشان می دهند چه چیزی جزو چه مقوله ای قرار می گیرد. مقوله ها و قواعد، معیارها و اصول طبقه بندی، شاکله های طبقه بندی کننده را تشکیل می دهند. این هم جزو ریختار است و شامل همه ی آنهاست.
ریختار برای تمام بشر است از هر انسان نوعی از هر فرهنگی و در هر دوره ای است. این نظریه ی عمومی کنش است و محدودیت زمانی و مکانی هم ندارد.
در نهایت درباره ی ریختار اینطور می توان عنوان کرد که ریختار نه کاملا آگاهانه است و نه کاملا ناآگاهانه، انسان به کارهایی که بر مبنای ریختار خود انجام می دهد اشراف و وقوف ندارد اما اینطور نیست که ریختار جزئی از ضمیرناخودآگاه وی باشد. بدین لحاظ ناآگاهانه است که معمولا انسانها هیچگاه درباره ی آنها فکر نمی کنند. اما ریختار همواره در دسترس خود ِ انسانها است و انسانها می توانند بنشینند ، درباره اش فکر کنند و آنها را بفهمند.
ایرادی که به بوردیو گرفته می شود این است که او همچنان تا آخر عمر همان ساختارگرایی سعادتمند (Happy Sturacturalist) باقی می ماند و نظریه هایی که در مباحث انتزاعی اش درباره ی دیالکتیک عین و ذهن ارائه می کند در عمل همه را زیرپا می گذارد و در نهایت مفاهیمی را مطرح می کند که وقتی مورد بازبینی دقیق تری قرار می دهیم می فهمیم که در نهایت باز هم همان جنبه ی ساختارگرایانه ی افکارش در آن متجلی شده است. حتی در مباحث بوردیو نقش کمرنگی هم برای عاملیت نمی توان پیدا کرد.
انتقاد بوردیو از عمل عقلانی انسان :
بوردیو مخالف دیدگاه هایی است که رفتار و کنش انسانی را ذاتاً پدیده ای عقلانی و حسابگرانه می داند .
عام گرایی که نتیجه گریز ناپذیر نظریه کنش عقلانی است از موارد حملات بوردیو است . از نظر او عام گرایی ایدئولوژی سلطه است چرا که آنچه کنشگران را در انتخاب هایشان هدایت می کند دلایل علمی است که محصول تربیت و تجربه عملی در حوزه اجتماعی خاص آنان است نه دلایل عام عقل محاسبه گر که هویت جهان شمول دارد . تحلیل ساختاری بوردیو نشان می دهد انتقال ساختارها از بیرون انسان به درون انسان به صورت اجتماعی برای اعضای یک میدان یا حوزه فراهم می شود و عینکی جلوی چشم آنها می گذارد تا واقعیت ها را به گونه ای خاص ببینند .
بوردیو با خوانشی ذات گرا که تحلیل ساختاری را جانشین می کند مختالف است . قرائت ذات گرا ( واقع گرا) هر عملی را به خودی خود و برای خود مورد ملاحظه قرار می دهد و آن را متفاوت از جایگاه اجتماعی افراد و سلیقه و رفتار آنها می داند .
دنیای تفکر ذات گرا که دنیای حس مشترک و برداشت عامیانه است فعالیت جمع خاصی افراد در شرایط زمانی و مکانی خاص را بعنوان اوصاف ذاتی آنها معرفی می کند . و محور خود را نوعی ذات و جوهر زیست شناختی و فرهنگی قرار می دهد . این نگرش منجر به خطا در مقایسه دوره های متوالی یک جامعه مشخص به بار می آید .
رویگردانی بوردیو از ساختار گرایی :
چگونه بوردیو ساختار گرا، نظرات خود در باره ساختارگرایی را تعدیل می کند :
به هدف ساختارگرایی به طور کل، و ساختارگرایی اشتراوس که بوریو در ابتدا تحت تاثیر او بوده به طور اخص حذف « سوبژه » است. این که سوبژه چه چیزی می خواهد و یا به چه چیزی فکر می کند، مهم نیست. یعنی در تحلیل ساختی آگاهی آدمی هیچ اهمیتی ندارد بلکه تحلیل ساختی بیشتر به دنبال آن است که پشت این آگاهی های فردی یک سری ساختارها نهفته است که تعیین کننده بوده و اغلب جنبه ی ناخودآگاه دارد. بهمین خاطر مستقل از ذهنیت افراد بوده و عینیت دارد و بر این امر تاکید می رود که این ساختارهای بنیادین ذهن آدمی است که ماهیت آدمی را نشان می دهد. تنها راه دستیابی به سرشت بنیادین آدم مطالعه ساختارگرایانه ذهنیت های فردی است.
حالا این دعوای بین فلسفه ی ابژکتیویستی و سوبژکتیویستی یکی از محورهای اصلی فلسفه ی بوردیو است.
در تحلیل ساختارگرایانه ی بوردیو صحبت از تقابلهای دوتایی مطرح شد. تقابلهای دوتایی همچون خشک- خیس ، خام- پخته ، بالا- پایین و ... از نظر بوردیو فرهنگ مجموعه ای از این تقابلهای دوتایی است که از طریق آن هم زندگی را معنا می کنیم و هم تفسیر فرهنگی از آن می دهیم و هم می توانیم درباره ی پدیده ها به قضاوت بنشینیم. انسان برای آن که بتواند درباره ی هر چیزی قضاوت کند خواسته یا ناخواسته به یک سری طبقه بندی هایی رجوع می کند. از این منظر فرهنگ هم چیزی است که دنیا را تعریف می کند و هم درباره ی آن قضاوت می کند.
ایرادی که به ساختارگرایی بوردیو گرفته می شود تقریبا به هر نوع منظر ساختارگرایانه وارد است. منظر ساختاری فرهنگ را همچون نظامی بسته و خشک از مقوله های ثابت و تغییرناپذیر در نظر می گیرد که در آن هیچ جایی برای آزادی و عمل کنشگر باقی نمی ماند. حال پرسش آن است که پس تغییر فرهنگی چطور اتفاق می افتد؟ چه توجیهی برای تغییر نظام طبقه بندی ای که بوردیو از آن سخن می راند وجود دارد؟
بهمین لحاظ منتقدین از آثار نخستین بوردیو با عنوان موضع (Cultural determinist) یاد می کنند. در این نگاه دترمینیستی فرهنگ همچون نظامی از پیش موجود ، وجود دارد و همچنین دیدگاه ها و رفتارهای افراد را سمت و سو می بخشد و تعیین می کند. در چنین دیدگاهی هر آدم عضو یک فرهنگ چاره ای جز این ندارد که به کمک نظام طبقه بندی ای که فرهنگ در اختیارش می گذارد دنیا را معنی کند و درباره ی آن قضاوت کند. فرهنگ به عنوان یک نظام از پیش موجود انگار طبیعتا هست و مقدم بر همه ی آدمهاست.
بطور کلی جامعه شناسی کلاسیک فرانسوی از کنت و دورکیم گرفته تا لوی استروس که تحت تاثیر دورکیم بوده است ، همگی جبریت و بیرونی بودن پدیده ی اجتماعی را در نظر داشته اند و این امر در کار بوردیو نیز به نحوی دیگر یادآوری می شود.
بوردیو در رهیافت ساختارگرایانه اش به دنبال قواعد دسته بندی های فرهنگی یا قواعد عمل آدمی است. از نظر او عمل بر حسب قواعد صورت می گیرد. این سخن اولا نقدی به هر نوع رفتارگرایی و نیز قانون گرایی است. تفاوت قاعده (role) و قانون (low) در آن است که قانون جهان شمول و عام است و برای دستیابی بدان نیاز به یک نظریه تعمیمی داریم. برای مثال می توانیم از نظریه هومنز یاد کنیم که معتقد بود عمل آدمی تابع قوانین مبادله است، و بر همین مبنا قضایای موفقیت، ارزش، محرومیت- سیری و ... را طرح کرد، که در همه جا صدق می کنند و تعمیم پذیرند.
اما قاعده گرایان می گویند که عمل آدمی تابع قوانین نیست بلکه تابع قواعد است که جهان شمول نیست. قاعده قراردادی است و از سوی آدمیان در زندگی جمعی وضع می شود اما قانون را (بطور مثال قانون جاذبه را) کسی وضع نکرده بلکه خودش حاکم است. از آنجا که قواعد ساخته ی دست بشر هستند و حاصل قرارداد می باشند، بنابراین تابع نسبیت فرهنگی و اجتماعی اند.
● از ساختار به استراتژی
بوردیو در کارهای بعدی تحت تاثیر انتقاداتی که به مواضع ساختارگرایانه او وارد آمده بود موضع خویش را تا حدی بسوی کنشگر ِ آزاد و آگاه تغییر داد و بحث " استراتژی های عمل " را پیش کشید. این دیدگاه از تحقیق بعدی او روی نظام خویشاوندی و شیوه های ازدواج که به نام « استراتژی های ازدواج » در بین خانواده های منطقه ی بیارن در فرانسه انجام گرفت، بدست آمد.
مفهوم استراتژی از منظر بوردیو : مفهوم استراتژی از منظر بوردیو دارای دو معنی متفاوت و ملازم یکدیگر می باشد. نخست این که استراتژی اول از همه تعیین هدف است و سپس راه ، روش و برنامه ای که برای چگونگی دستیابی به این هدف تدوین می کنیم.
معنای دیگر استراتژی آن است که مفهوم استراتژی اساسا یک کلمه ی نظامی است. اغلب فرماندهان نظامی در جنگها استراتژی می ریزند. وقتی کلمه ی استراتژی بکار می رود انگار یک جور نبرد در جریان است، یک جور تضاد وجود دارد که باید بر آن غلبه کرد. طرح استراتژی اینطور تداعی می کند که کنشگر در زندگی اجتماعی (که شبیه به نبردگاهی در میدان جنگ است) هدفی یا قصدی برای خویش تعیین می کند و برنامه ای برای رسیدن بدان می چیند، در این برنامه لزوما پیش بینی هایی برای غلبه بر یک سری موانع وجود دارد. موانعی که می تواند ناشی از تضاد منافع میان آدمها باشد یا تضادی که میان قصد یا استراتژی های انسانها هست و یا برخاسته از ساختارهای اجتماعی که در بیرون از آدمیان وجود دارد.
در طرح استراتژی های عمل بوردیو به نظریه های کنش نزدیک می شود و در عین ریشه های مارکسیستی افکارش را نیز نشان می دهد. در استراتژی هم معناها و تفسیرهای کنشگران مهم است و هم موانع و تضادها مهم اند.
آدمها همیشه بدنبال دست یافتن به هدفهایی هستند که دارند. علت و موتور کنش، دستیابی به اهداف است. کنش فرد انگیزه و معنایی دارد و بخاطر معنا دست به عمل می زند و معنا همان هدف است.
جالب آنجاست که بوردیو می پذیرد که برای عمل کردن « قواعد »ی وجود دارد اما او اذعان دارد که در واقع برای انسان قواعد مهم نیستند (آنطور که ساختارگراها بدان معتقدند) بلکه اهداف مهم اند. این قواعد و تبعیت از آنها تا جایی برای افراد مهم است که آنها را در رسیدن به اهدافشان یاری رساند. افراد در زندگی اجتماعی بارها این قواعد را به خدمت می گیرند یا زیرپا می گذارند تا به هدفهایشان برسند.
در زندگی اجتماعی این آدمها هستند که از آلت دست قراردادن قواعد بر یکدیگر فشار می آورند، سنتی وجود ندارد تا وقتی که کسی به آن متوسل نشده باشد.
بوردیو معتقد است تحلیل جامعه شناسی درست این است که بتواند پلی بین سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم برقرار کند یعنی دیالکتیک میان آنها را در نظر بگیرد. از اینجا پروژه ی مادام العمر بوردیو آغاز می شود چه در نظریه آموزش و پرورش ، نظریه بازتولید اجتماعی ، میدانهای اجتماعی ، جامعه شناسی فرهنگ و نظریه تمایز فرهنگی و قشربندی اجتماعی همه یک خط را دنبال می کنند، آن هم بوجود آوردن تلفیقی بین تحلیلهای سوبژکتیویستی و ابژکتیویستی است.
چرا که به زعم او نه ابژکتیویسیم، یعنی صرفا در نظر گرفتن شرایط عینی به عنوان علت رفتارها و کنش ها می تواند تبیین کافی از اعمال انسانها بدهد و نه سوبژکتیویسم، یعنی مقاصد و اهداف آگاهانه ی آدمها می تواند تعیین کننده ی کنشهای افراد باشد.
بوردیو در کارهای اولیه اش اصطلاحی را با عنوان « چشمداشتهای ذهنی از امکانات عینی » بکار می برد، یعنی آن انتظارات و توقعاتی که در بستر یک مجموعه شرایط زمانی و مکانی ، محدودیتهای ساختاری ، ضرورتهای محیطی و ... شکل می گیرد و در درون آن چشمداشتهایی پیش می آید. او فکر می کرد که طرح چشمداشتهای ذهنی از امکانات عینی دیالکتیک میان کنشگر و ساختار را معنی می کند. دیالکتیکی که بر حسب انتظارات فرد از شرایط عینی بر می خیزد و استراتژی های او را تعیین می کند.
اما منتقدین ِ بوردیو خرده گرفتند که طرح عبارت « چشمداشتهای ذهنی از شرایط عینی » باز می گردد به همان جمله ی معروف مارکس که: آدمها تاریخ را خودشان می سازند و نه در شرایطی که انتخاب خودشان باشد »، یعنی انسانها همواره خود را در ضرورتی می یابند که در محدوده های آن ضرورت امکان آفرینش تاریخ را نیز دارند.
اما بعدها که بوردیو بقول خودش ساختارگرایی را کنار می گذارد و می خواهد به ورای ساختارگرایی برسد کم کم مفهوم دیگری را پیش می کشد که یکی از محورهای اصلی نظریه اش می شود. این مفهوم ریختار (Habitus ) است. ریختار در واقع نقش پیوند میان سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم را بازی می کند. ریختار نوعی مفهوم روانشناسی- اجتماعی است که جایگاه آن در فرد است و در فرد تجسم می یابد.
بوردیو را یکی از مهمترین جامعه شناسان طرفدار رویکرد تلفیقی می دانند و نظریه وی را گامی بلند در جهت نیل به این رویکرد تلقی می کنند .
اندیشه های او نه فقط اصیل و متعلق به شخص اوست بلکه تازه و بدیع هستند و اسلاف خود را پشت سر می گذارند بی آنکه چندان وامدار آنها باشند .
برداشت وی از کنش اجتماعی و ساختار به طور جدی ضد دو گانه انگاری است . این دیدگاه تلاش می کند تا ضدیت و تقابلی که مشخص کننده خطوط همیشگی ترسیم شده در مباحث مطرح در علوم اجتماعی است را از سر راه خود برداشته و بر آنان فائق آید .
برای مقابله با تضاد بین مواضع سوبژکتیویستی (کنشگر ِ آزاد و آگاه ) و مواضع ابژکتیویستی ( ساختارگرایانه ) به دو مورد کلی تکیه می کند :
1- در باره آمیزه آزادی و قید وبند که ویژگی کنش اجتماعی است توضیح می دهد .
2- عمل را به منزله محصول فرآیند هایی نشان می دهد که نه یکسره آگاهانه و نه یکسره ناآگاهانه هستند و ریشه در فرآیند مستمر یادگیری دارند . کنشگران بدون اینکه بدانند از طریق این آموزش ها خوب و بد را می شناسند .
در حقیقت بوردیو در مقابل تفکراتی که بین شیوه های عینی گرایی و ذهنی گرایی ، ابعاد مادی و نمادین زندگی و نیز بین سطوح خرد و کلان ترسیم شده ، به مخالفت بر می خیزد .
وی می گوید : " فوری ترین نیتی که هدایت کننده کارم بود غلبه بر ضدیت میان ذهنیت گرایی و عینیت گرایی بوده "
روش شناسی بوردیو :
در مرحله تدوین و ساخت موضوع معتقد به چند گانه انگاری روش شناختی است . منظور به کارگیری روشی است که با موضوع همخوانی بیشتری داشته باشد و مقابله مستمر نتایجی که به واسطه روش های متفاوت بدست آمده اند .
از نظر بوردیو ، سه ابزار لازم برای فرار محقق از پیش داوری ها عبارتند از :
1- اندازه گیری آماری
2- سنجش گری و نقد منطقی
3- تبارشناسی برداشت ها
موارد فوق نشان دهنده آن است که از لحاظ روش شناسی دیدگاه وی تا حدی به نظر دورکیم و اعتقاد به روش های کمی و پوزیتیویستی نزدیک است .
مطابق با این اصول علت پدیده اجتماعی نه در آگاهی و هوشیاری افراد بلکه در نظام روابط عینی که افراد در آن قرار گرفته اند باید جستجو کرد . لذا بوردیو روش هایی مانند پیمایش را طرد می کند . او معتقد است گزارش افرد عینی نیست و واقعیت اجتماعی را از طریق احساسات و تبیین یا کنش شخصی افراد نمی توان فهمید . بوردیو نمی خواهد برای پرهیز از جبرگرایی تبیین های مکانیکی از زندگی اجتماعی ، در این دام بیفتد که مقاصد آگاهانه و عمدی را تبیینی کافی برای آنچه مردم انجام می دهند تلقی کند .
طرح مسئله بوردیو از همین جا آغاز می شود . مدل نظری عمل اجتماعی بوردیو به چیزی بیشتر از بدیهی پنداشتن آنچه مردم در زندگی روزانه خود انجام می دهند توجه می کند . وی به تحلیل در زمانی که ریزه کاری ها و جزئیات زندگی اجتماعی را در زمان و مکان جای می دهد اعتقاد دارد .
مفاهیم کلیدی بوردیو :
اندیشه بوردیو را می توان در خلاصه ترین و ساده ترین شکل در چند مفهوم اساسی بیان کرد که مهم ترین آنها مفاهیم زیر هستند:
1- میدان (Champs) : میدان درنظریة بوردیو پهنة اجتماعی کمابیش محدودی است که در آن تعداد زیادی از بازیگران یا کنشگران اجتماعی با منش ها یا عادت واره ها (Habitus) هایی تعریف شده و توانایی هایی سرمایهای وارد عمل می شوند و به رقابت، همگرایی یا مبارزه با یکدیگر می پردازند تا بتوانند به حداکثر امتیازات ممکن دست یابند. جامعه در واقع از تعداد بی شماری میدان تشکیل شده است: میدان دانشگاهی، میدان هنری. میدان این یا آن صنعت و تجارت، میدان حکومت، میدان رسانهها و ... یکی از پروژه های ناتمام بوردیو در اواخر عمرش آن بود که در کتابی با عنوان خرده کیهان ها (Microcosmes) نظریة میدان را در قالبی تالیفی و با مصادیق روشن تجربی آن در رابطة میان میدان های مختلف ارائه دهد.
2- سرمایه(Capital) مفهوم سرمایة بوردیو که نفوذپذیری او از مارکس در آن به روشنی دیده می شود، بسیار فراتر از نظریة مارکسی می رود که سرمایة اقتصادی و انباشت آن و سازوکارهای این انباشت را محور تحلیل اجتماعی –تاریخی خود قرار می داد. در نزد بوردیو، سرمایة اقتصادی شامل سرمایه های مالی، میراث منقول و غیر منقول، دارایی های گوناگون و غیره تنها یکی از سرمایه های موجود در جامعه است و در کنار آن ما لااقل سه نوع دیگر از سرمایه را نیز داریم.
نخست سرمایة فرهنگی شامل تحصیلات و به دست آوردن قابلیت های فرهنگی و هنری، بیانی و کلامی ؛ دوم، سرمایة اجتماعی به معنی به دست آوردن موقعیت های اجتماعی و برخورداری از شبکههای کمابیش گستردهای از روابط، دوستان و آشنایان که می توانند در مواقع ضروری به نفع فرد وارد عمل شوند؛ و سوم سرمایة نمادین که به دلیل موقعیتهای کاریزماتیک و یا با تکیه بر نمادها و قدرت های پیشزمینه ای برای نمونه نهادها، زمانها، دین. قومیت و .... برای فرد ایجاد می شود
بدین ترتیب هر فرد و هر مجموعهای از افراد در جامعه دارای سرمایهای کلی می شوند که خود ترکیبی است از سرمایه های نامبرده. در بالاترین ردة اجتماعی که میدان قدرت است در جوامعی مثل فرانسه ، به نظر بوردیو کسانی قرار می گیرند که دارای بالاترین سرمایة کل نیز هستند همچون سیاستمداران و مشاغل آزاد(پزشکان، وکلا، صاحبان بزرگ سرمایه...). در حالی که در پایین ترین رده کسانی قرار می گیرند که کمترین سرمایة کل را دارا هستند نظیر مزدبگیران زراعی و کارگران صنعتی ساده. در این میان ترکیب سرمایة اقتصادی و سرمایه فرهنگی می تواند گروههای اجتماعی متفاوتی را به وجود بیاورد برای مثال سرمایة فرهنگی نسبتا پایین و سرمایة اقتصادی بالا را می توان در رئوسای صنایع و سرمایه داران متوسط مشاهده کرد، در حالی که سرمایة اقتصادی پایین و سرمایة فرهنگی نسبتا بالا را می توان در مشاغل فرهنگی همچون معلمان و هنرمندان دید. سرمایه ها قابل تبدیل به یکدیگر و قابل مبادله با یکدیگر هستند و بنابراین بازتولید قدرت صرفا از خلال مدارهای خطی ساده مثلا در سیستم سیاسی یا فرهنگی انجام نمی گیرد بلکه در مجموعه هایی ترکیبی از میدان های فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی، و ... انجام می گیرد که در مجموعه گروه حاکمان را می سازند.
3- تمایز (Distinction). مفهوم تمایز به معنی مجموعه تفاوت هایی است که رفتارها و سبک های زندگی افراد جامعه به دلیل موقعیتهای متفاوتشان از لحاظ سرمایه و قرار گرفتنشان در میدان های اجتماعی گوناگون میانآنها ظاهر می شود. به باور بوردیو همة آنچه سلیقة فرهنگی، انتخاب های هنری و .... نامیده می شود و ممکن است کاملا ”طبیعی“ و ناشی از قریحههای ذاتی افراد شمرده شود، رابطة مستقیم و قابل اثباتی با وضعیت و موقعیت اجتماعی آنها دارد. این موضوع را وی در کتاب معروف خود ”تمایز“(1979) که حاصل یک تحقیق میدانی گسترده است نشان می دهد و ثابت می کند که چگونه می توان میان حوزه هایی چون ورزش، غذا، لباس، سلایق هنری، موسیقی. عکاسی، ادبیات از یک سو و وضعیت اجتماعی افراد از سوی دیگر روابط منطقی ایجاد کرد. بوردیو به این ترتیب نشان می دهد که در جامعهای چون فرانسه، در میدان قدرت با عملکردها و سبکهای زندگیای سروکار داریم که سرگرمی های مورد علاقه آنها اسکی روی آب، تنیس، اسب سواری و شطرنج، گلف، و نواختن و گوش سپردن به پیانو است در حالی که در قطب مقابل سرمایة کل منفی با فوتبال، ماهیگیری، و نواختن و شنیدن آکاردئون سروکار داریم. او نشان می دهد که چگونه از نوع خودروهای انتخاب شده تا دکوراسیون متزل، از موضع هایی که برای عکاسی انتخاب می شود. تا انچه افراد خورده و می نوشند ، الزامات اجتماعی افراد را جهت می دهند.
4-عادت واره، منش یا هابیتوس (Habitus) این واژة قدیمی لاتین که به معنی ”شیوه بودن“ است، ریشه در ارسطو و یونانیان باستان دارد و در دوران جدید نیز به وسیلة امیل دورکیم برای اطلاق به رفتارهای متمایز کنندة اجتماعی در جماعت های انسانی کمابیش بستة سنتی یا مدرن به کار گرفته شده است. اما بوردیو از این واژه تعبیر جدیدی ارائه می دهد و آن را مجموعهای از قابلیتها تعریف می کند که فرد در طول حیات خود آنها را درونی کرده و در حقیقت بدل به طبیعتی ثانویه برای خویش می کند، به گونهای که فرد بدون آنکه لزوما آگاه باشد بر اساس آنها عمل می کند. منش ترکیبی پیچیده از ابژکتیویته و سوبژکتیویته اجتماعی برای ساختن شخصیتت افراد نیز هست که هر شخصی را از دیگری متفاوت می کند.
5-خشونت نمادین (Violencen Symbolique). در دیدگاه بوردیو این مفهوم با مفهوم سرمایة نمادین پیوند کاملی دارد. در واقع خشونت یا قدرت نمادین صرفا یک پتانسیل و امکان اعمال قدرت یا خشونت است. اما همین امکان سبب می شود که افراد به شدت رفتارهای خود را کنترل کرده و خود را با منشاء بروز آن خشونت هماهنگ کنند. خشونت نمادین عمدتا از طریق درونی کردن نظام سلطه انجام می گیرد که در آن کسی که اعمال سلطه می کند و کسی که زیر سلطه قرار دارد هر دو ممکن است به صورتی ناخود آگاه نظام سلطه را چنان درونی کنند که به صورت خودکار در حرکات روزمره ، در انتخاب ها و در تمام ابعاد زندگی شان آن را دائما تولید و بازتولید نمایند. مهم ترین تفاوت خشونت نمادین با خشونت صرف در تعریف وبری آن از موقعیتش در دولت در آن است که این خشونت لزوما به عمل تبدیل نشده و عامل اجرای آن نه صرفا کنشگران حاکم بلکه همچنین کنشگران زیر حاکمیت هستند.
نظرات بوردیو تحت تاثیر کدام متفکران بوده است :
1- جامعه شناسی انتقادی مارکس : بوردیو از مارکس جامعه شناس تاثیر پذیرفته نه از نظرات اقتصادی مارکس . نفوذ مارکس را می توان در رادیکالیسم انتقادی بوردیو به خصوص در رابطه با حوزه سیاست مشاهده کرد .
2- جامعه شناسی کاربردی- پوزیتیویستی دورکیم : بوردیو همچون دورکیم بر آن است که علوم اجتماعی از یکدیگر تفکیک ناپذیرند . همچنین روش شناسی دورکیمی در کار بوردیو با حفظ روش های کمی و پوزیتیویستی آشکار است .
3- جامعه شناسی تاریخی و تفهمی وبر : در دیدگاه فلسفی و توجه به امر تاریخی در تحلیل های بوردیو مشهود است . همچنین تمایل بوردیو به به سازش دادن سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم نیز گویای این تاثیر پذیری از وبر است .
طرح مسئله :
بوردیو به مطالعه تقابل های هم سان می پردازد فرد در برابر جامعه ، کنش در برابر ساختار ، آزادی در برابر ضرورت. بوردیو می گوید : " فقط با انجام دادن هر چیز است که دانستن آن چیز ممکن می شود ." بنابراین تفاوت میان آنچه مردم عملاً انجام می دهند و اینکه این عمل تحت تاثیر چه عواملی اتفاق افتاده اهمیت پیدا می کنند. بوردیو معتقد است اگر چه عمل کنشگران ساختار اجتماعی را می سازد اما اینکه ریشه عمل این کنشگران کجاست و چه عواملی شکل دهنده عمل کنشگران است اهمیت بسیار دارد .
بوردیو عواملی که باعث شکل گیری و بروز کنش می شوند را به چند بخش تقسیم می کند :
1- زمانمندی و گذر بی وقفه زمان ( هم قید است و هم محدودیت و هم منبع کنش متقابل اجتماعی ) عمل به مثابه پدیده ای اجتماعی مرئی و عینی بیرون از زمان و مکان قابل درک نیست .
2- عمل به صورا آگاهانه یا کاملاً آگاهانه انجام نمی شود . همانطور که تصادفی و اتفاقی نیست .
( چیرگی عمل بر منطق ) . عمل بدون تعمد آگاهانه به اجرا در می آید اما بدون قصد و هدف نیز انجام نمی پذیرد
در توضیح اینکه چگونه عمل کنشگران آگاهانه نیست ، بوردیو واژه ریختار را به کمک می گیرد
1-2- کنشگران با اوضاع و شرایط خود صرفا رویا رو نمی شوند آنها از اجزای سازنده این اوضاع و شرایط هستند آنها در این اوضاع و شرایط بزرگ شده اند ، آمخته اند و مجموعه ای از توانش های فرهنگی را کسب کرده اند از جمله هویت فرهنگی . اکثر مردم خودشان را در دنیای اجتماعی شان بدیهی می انگارند آنها درباره آن فکر نمی کنند چون مجبور به آن نیستند . اینجا واژه دوکسا وارد می شود . ما وقت خود را صرف پرسیدن معنای زندگی نمی کنیم چون در عمل از عهده ما خارج است . احکام اجتماعی چنین اجازه ای به ما نمی دهند .
2-2- زندگی اجتماعی با همه تنوع و پیچیدگی اش بر مبنای قواعد و اصول و مدل های هنجاری پیش نمی رود ( انعطاف و سیالیت و عدم قطعیت )
* خلق فی البداهه زندگی توسط کنشگران امری جبری است . کنشگران به خواست خود شیوه زندگی فی البداهه را انتخاب نمی کنند بلکه هیچ راه دیگری غیر از آنچه وجود دارد ، نمی یابد .
در توضیح اینکه چگونه عمل کنشگران آگاهانه نیست ، بوردیو واژه ریختار را به کمک می گیرد
habitus یک واژه ی لاتین است که بعضی آن را به عادت واره، ملکه ی ذهنی، منش و ... ترجمه کرده اند. مفهوم عادت واره زیاد صحیح نیست چرا که عادتها ”یکی“ از عناصر تشکیل دهنده ی ریختار (Habitus ) هستند. اینطور به نظر می رسد که معادل معقول تر این واژه اصطلاح ریختار باشد. ریختار در معنای لفظی یعنی این که شکل جسمانی کل بدن یا یکی از اعضای بدن، به نحوی که این شکل خاص بدنی انسان را مجبور یا راغب به یک سری چیزها یا کارها می کند و از یک سری چیزها یا کارهای دیگر منع می کند. مثلا اگر کسی چهره و بدنی زرد گون، لاغر و ... داشته باشد این شکل بدنی به او امکان ورزشهای سنگین نمی دهد و محدودیتهای زیادی برایش فراهم می آورد.
ریختار یک استعداد جسمانی است که آدم را مستعد یک چیزهایی می کند. این شکل جسمانی یک جور قالب است که جسمیت پیدا کرده است، همین قالبی بودن و این که یک چیزهایی را حتما بدنبال خود می آورد فکر می کنم همه را یک جور در واژه ی ریختار جمع کرد.
بوردیو می گوید ریختار" یک ساختار ساخت یافته " و " یک ساختار ساخت دهنده " است. ریختار یک ساختار است فقط جسم نیست ولی در جسمیت تجلی می یابد. فقط هیکل نیست، مثلا پسرهای جوانی که تا به یک دختر می رسند رنگشان می پرد و به لکنت می افتند! همه ی این حالات در سطح جسم است. رنگ پریدگی ، کمرویی، هول شدن و ... در جسم تجلی می یابد. وقتی می گوییم جسمیت همه ی اینها هست. ریختار فقط جسم نیست بلکه در جسم تجلی می یابد. این یک ساختار است یعنی این که مجموعه ای از عناصر ثابت دارد که این عناصر نسبت به هم موقعیتها و روابط ثابتی دارند.
ریختار هم یک ساختار ساخت یافته است، یعنی محصولی است که بوجود می آید. به بیان ساده تر ریختار محصول « اجتماعی شدن » است (هر چند بوردیو اکراه دارد این را بگوید) ، محصول اجتماعی شدن بدین معناست که ریختار ساختار ساخت یافته ای است که نتیجه ی تربیت در محیطهای رسمی و غیر رسمی است که فرد آنها را تجربه می کند. از این نظر ریختار جنبه ی اکتسابی دارد، یعنی با یادگیری آگاهانه شکل می گیرد، و از منظری دیگر ناآگاهانه، ضمنی، تلویحی هم هست چرا که نتیجه ی یادیگری غیرمستقیم نیز هست. یادگیری غیرمستقیم زندگی در متن ضرورتهای بیرونی است. آموزشهای مستقیم و یادگیریهای غیرمستقیم به ریختار شکل می دهند.
و از طرفی دیگر ریختار یک ساختار ِ ساخت دهنده است. حال پرسش این است که به چه چیزی ساخت می دهد؟ ریختار به عمل، اندیشیدن و احساس انسانها، ساختار شخصیت آدمی، کنشها، سلایق، طرزفکرها و ... تعین می بخشد. در چشم انداز ریختوارانه خلق و خو ، منش و رفتار فرد نظم می یابد. وقتی ریختار شکل گرفت این ساختار تشکل یافته او را هدایت می کند که در بی نهایت شرایط از پیش تعیین نشده و پیشبینی نشده ای که برای وی پیش می آید امکان عمل داشته باشد. به عبارتی دیگر ریختار ساختاری است که به تمامی کنشهای آدمی در موقعیتهای متعدد، متفاوت و پیشبینی نشده نظم و هماهنگی می بخشد.
● محتوای ریختار (Habitus)
▪ ریختار چهار عنصر ثابت دارد که عبارتند از :
١- خلق و خوی فردی (disposition)، منظور در این جا خلق و خوها و منش هایی است که در فرد جسمیت یافته اند. در این وجه ریختار لزوما جلوه ی بدنی دارد. مثلا تمایل به انضباط شدید، یا انضباط دوستی یک نوع خلق و خوی فردی است که در ظاهر فرد نیز نمایان می گردد، برای مثال در یک شخص نظامی در طرز ایستادن، حرف زدن و راه رفتن او مشخص و بارز است، و برعکس کسی که خلق و خوی شلخته داشته باشد نوع راه رفتن ، شیوه ی لباس پوشیدن و ... مشخص خواهد بود.
باید توجه داشت که بدن آدمی حالتی گویا و بیانگر (expressive) دارد و می تواند خیلی چیزها را نشان بدهد. این جنبه ی جسمیت بخشی به خلق و خوهای فردی بخش بزرگی از ریختار فرد است.
٢- سلوک، حرکات جسمانی خیلی مشخص (Hexis)، این واژه در لغت یونانی یعنی نحوه ی راه رفتن و نشستن ، و به عبارتی به هر نوع حرکت جسمانی خیلی مشخص و واضح اطلاق می شود همچون طرز راه رفتن، صحبت کردن، خندیدن و ... طرز انجام حرکات بدنی، که واژه ی سلوک بدان اطلاق می شود.
برای مثال زن قبیله ای الجزایری نوع سلوک (Hexis) او بدین ترتیب است که انگار تمامی بدنش در هنگام عبور از محل های عمومی متوجه زمین است. اغلب سرش را پایین می اندازد و نگاهش رو به زمین است، خیلی آرام و بی صدا راه می رود، دور و برش را نگاه نمی کند، بلند نمی خندد و ... اما سلوک (Hexis) مرد متفاوت است. او در هنگام عبور از محل های عمومی همواره سربالا و راست راه می رود، اغلب رو به طرف دیگران دارد و حالت تهاجمی به خود می گیرد. این مثال نشان می دهد که حرکات بدن هم به نوعی جلوه گاه ارزشهای فرهنگی است.
٣- شیوه های احساس کردن feeling ، و شیوه های اندیشیدن thinking .
دو مفهوم احساس کردن و شیوه های اندیشیدن را می توان با عنوان taste از آن یاد کرد. مهمترین بخش ریختار برای بوردیو همین taste می باشد، چرا که جنبه ی فرهنگی دارد.
٤- شاکله های طبقه بندی کننده (clasfiacatory skins)، یعنی تمام قالبهای ذهنی که فرد به کمک آنها می تواند درباره ی محیط پیرامونی خویش را معنا کرده و درباره ی آن به قضاوت بنشیند. از منظر بوردیو هر نگاه ساده ای به چیزی همواره با طبقه بندی همراه است. مقوله هایی وجود دارد که به کمک آنها شما همه چیز را طبقه بندی می کنید و نیز معیارهای عضویتی، که این معیارها نشان می دهند چه چیزی جزو چه مقوله ای قرار می گیرد. مقوله ها و قواعد، معیارها و اصول طبقه بندی، شاکله های طبقه بندی کننده را تشکیل می دهند. این هم جزو ریختار است و شامل همه ی آنهاست.
ریختار برای تمام بشر است از هر انسان نوعی از هر فرهنگی و در هر دوره ای است. این نظریه ی عمومی کنش است و محدودیت زمانی و مکانی هم ندارد.
در نهایت درباره ی ریختار اینطور می توان عنوان کرد که ریختار نه کاملا آگاهانه است و نه کاملا ناآگاهانه، انسان به کارهایی که بر مبنای ریختار خود انجام می دهد اشراف و وقوف ندارد اما اینطور نیست که ریختار جزئی از ضمیرناخودآگاه وی باشد. بدین لحاظ ناآگاهانه است که معمولا انسانها هیچگاه درباره ی آنها فکر نمی کنند. اما ریختار همواره در دسترس خود ِ انسانها است و انسانها می توانند بنشینند ، درباره اش فکر کنند و آنها را بفهمند.
ایرادی که به بوردیو گرفته می شود این است که او همچنان تا آخر عمر همان ساختارگرایی سعادتمند (Happy Sturacturalist) باقی می ماند و نظریه هایی که در مباحث انتزاعی اش درباره ی دیالکتیک عین و ذهن ارائه می کند در عمل همه را زیرپا می گذارد و در نهایت مفاهیمی را مطرح می کند که وقتی مورد بازبینی دقیق تری قرار می دهیم می فهمیم که در نهایت باز هم همان جنبه ی ساختارگرایانه ی افکارش در آن متجلی شده است. حتی در مباحث بوردیو نقش کمرنگی هم برای عاملیت نمی توان پیدا کرد.
انتقاد بوردیو از عمل عقلانی انسان :
بوردیو مخالف دیدگاه هایی است که رفتار و کنش انسانی را ذاتاً پدیده ای عقلانی و حسابگرانه می داند .
عام گرایی که نتیجه گریز ناپذیر نظریه کنش عقلانی است از موارد حملات بوردیو است . از نظر او عام گرایی ایدئولوژی سلطه است چرا که آنچه کنشگران را در انتخاب هایشان هدایت می کند دلایل علمی است که محصول تربیت و تجربه عملی در حوزه اجتماعی خاص آنان است نه دلایل عام عقل محاسبه گر که هویت جهان شمول دارد . تحلیل ساختاری بوردیو نشان می دهد انتقال ساختارها از بیرون انسان به درون انسان به صورت اجتماعی برای اعضای یک میدان یا حوزه فراهم می شود و عینکی جلوی چشم آنها می گذارد تا واقعیت ها را به گونه ای خاص ببینند .
بوردیو با خوانشی ذات گرا که تحلیل ساختاری را جانشین می کند مختالف است . قرائت ذات گرا ( واقع گرا) هر عملی را به خودی خود و برای خود مورد ملاحظه قرار می دهد و آن را متفاوت از جایگاه اجتماعی افراد و سلیقه و رفتار آنها می داند .
دنیای تفکر ذات گرا که دنیای حس مشترک و برداشت عامیانه است فعالیت جمع خاصی افراد در شرایط زمانی و مکانی خاص را بعنوان اوصاف ذاتی آنها معرفی می کند . و محور خود را نوعی ذات و جوهر زیست شناختی و فرهنگی قرار می دهد . این نگرش منجر به خطا در مقایسه دوره های متوالی یک جامعه مشخص به بار می آید .
رویگردانی بوردیو از ساختار گرایی :
چگونه بوردیو ساختار گرا، نظرات خود در باره ساختارگرایی را تعدیل می کند :
به هدف ساختارگرایی به طور کل، و ساختارگرایی اشتراوس که بوریو در ابتدا تحت تاثیر او بوده به طور اخص حذف « سوبژه » است. این که سوبژه چه چیزی می خواهد و یا به چه چیزی فکر می کند، مهم نیست. یعنی در تحلیل ساختی آگاهی آدمی هیچ اهمیتی ندارد بلکه تحلیل ساختی بیشتر به دنبال آن است که پشت این آگاهی های فردی یک سری ساختارها نهفته است که تعیین کننده بوده و اغلب جنبه ی ناخودآگاه دارد. بهمین خاطر مستقل از ذهنیت افراد بوده و عینیت دارد و بر این امر تاکید می رود که این ساختارهای بنیادین ذهن آدمی است که ماهیت آدمی را نشان می دهد. تنها راه دستیابی به سرشت بنیادین آدم مطالعه ساختارگرایانه ذهنیت های فردی است.
حالا این دعوای بین فلسفه ی ابژکتیویستی و سوبژکتیویستی یکی از محورهای اصلی فلسفه ی بوردیو است.
در تحلیل ساختارگرایانه ی بوردیو صحبت از تقابلهای دوتایی مطرح شد. تقابلهای دوتایی همچون خشک- خیس ، خام- پخته ، بالا- پایین و ... از نظر بوردیو فرهنگ مجموعه ای از این تقابلهای دوتایی است که از طریق آن هم زندگی را معنا می کنیم و هم تفسیر فرهنگی از آن می دهیم و هم می توانیم درباره ی پدیده ها به قضاوت بنشینیم. انسان برای آن که بتواند درباره ی هر چیزی قضاوت کند خواسته یا ناخواسته به یک سری طبقه بندی هایی رجوع می کند. از این منظر فرهنگ هم چیزی است که دنیا را تعریف می کند و هم درباره ی آن قضاوت می کند.
ایرادی که به ساختارگرایی بوردیو گرفته می شود تقریبا به هر نوع منظر ساختارگرایانه وارد است. منظر ساختاری فرهنگ را همچون نظامی بسته و خشک از مقوله های ثابت و تغییرناپذیر در نظر می گیرد که در آن هیچ جایی برای آزادی و عمل کنشگر باقی نمی ماند. حال پرسش آن است که پس تغییر فرهنگی چطور اتفاق می افتد؟ چه توجیهی برای تغییر نظام طبقه بندی ای که بوردیو از آن سخن می راند وجود دارد؟
بهمین لحاظ منتقدین از آثار نخستین بوردیو با عنوان موضع (Cultural determinist) یاد می کنند. در این نگاه دترمینیستی فرهنگ همچون نظامی از پیش موجود ، وجود دارد و همچنین دیدگاه ها و رفتارهای افراد را سمت و سو می بخشد و تعیین می کند. در چنین دیدگاهی هر آدم عضو یک فرهنگ چاره ای جز این ندارد که به کمک نظام طبقه بندی ای که فرهنگ در اختیارش می گذارد دنیا را معنی کند و درباره ی آن قضاوت کند. فرهنگ به عنوان یک نظام از پیش موجود انگار طبیعتا هست و مقدم بر همه ی آدمهاست.
بطور کلی جامعه شناسی کلاسیک فرانسوی از کنت و دورکیم گرفته تا لوی استروس که تحت تاثیر دورکیم بوده است ، همگی جبریت و بیرونی بودن پدیده ی اجتماعی را در نظر داشته اند و این امر در کار بوردیو نیز به نحوی دیگر یادآوری می شود.
بوردیو در رهیافت ساختارگرایانه اش به دنبال قواعد دسته بندی های فرهنگی یا قواعد عمل آدمی است. از نظر او عمل بر حسب قواعد صورت می گیرد. این سخن اولا نقدی به هر نوع رفتارگرایی و نیز قانون گرایی است. تفاوت قاعده (role) و قانون (low) در آن است که قانون جهان شمول و عام است و برای دستیابی بدان نیاز به یک نظریه تعمیمی داریم. برای مثال می توانیم از نظریه هومنز یاد کنیم که معتقد بود عمل آدمی تابع قوانین مبادله است، و بر همین مبنا قضایای موفقیت، ارزش، محرومیت- سیری و ... را طرح کرد، که در همه جا صدق می کنند و تعمیم پذیرند.
اما قاعده گرایان می گویند که عمل آدمی تابع قوانین نیست بلکه تابع قواعد است که جهان شمول نیست. قاعده قراردادی است و از سوی آدمیان در زندگی جمعی وضع می شود اما قانون را (بطور مثال قانون جاذبه را) کسی وضع نکرده بلکه خودش حاکم است. از آنجا که قواعد ساخته ی دست بشر هستند و حاصل قرارداد می باشند، بنابراین تابع نسبیت فرهنگی و اجتماعی اند.
● از ساختار به استراتژی
بوردیو در کارهای بعدی تحت تاثیر انتقاداتی که به مواضع ساختارگرایانه او وارد آمده بود موضع خویش را تا حدی بسوی کنشگر ِ آزاد و آگاه تغییر داد و بحث " استراتژی های عمل " را پیش کشید. این دیدگاه از تحقیق بعدی او روی نظام خویشاوندی و شیوه های ازدواج که به نام « استراتژی های ازدواج » در بین خانواده های منطقه ی بیارن در فرانسه انجام گرفت، بدست آمد.
مفهوم استراتژی از منظر بوردیو : مفهوم استراتژی از منظر بوردیو دارای دو معنی متفاوت و ملازم یکدیگر می باشد. نخست این که استراتژی اول از همه تعیین هدف است و سپس راه ، روش و برنامه ای که برای چگونگی دستیابی به این هدف تدوین می کنیم.
معنای دیگر استراتژی آن است که مفهوم استراتژی اساسا یک کلمه ی نظامی است. اغلب فرماندهان نظامی در جنگها استراتژی می ریزند. وقتی کلمه ی استراتژی بکار می رود انگار یک جور نبرد در جریان است، یک جور تضاد وجود دارد که باید بر آن غلبه کرد. طرح استراتژی اینطور تداعی می کند که کنشگر در زندگی اجتماعی (که شبیه به نبردگاهی در میدان جنگ است) هدفی یا قصدی برای خویش تعیین می کند و برنامه ای برای رسیدن بدان می چیند، در این برنامه لزوما پیش بینی هایی برای غلبه بر یک سری موانع وجود دارد. موانعی که می تواند ناشی از تضاد منافع میان آدمها باشد یا تضادی که میان قصد یا استراتژی های انسانها هست و یا برخاسته از ساختارهای اجتماعی که در بیرون از آدمیان وجود دارد.
در طرح استراتژی های عمل بوردیو به نظریه های کنش نزدیک می شود و در عین ریشه های مارکسیستی افکارش را نیز نشان می دهد. در استراتژی هم معناها و تفسیرهای کنشگران مهم است و هم موانع و تضادها مهم اند.
آدمها همیشه بدنبال دست یافتن به هدفهایی هستند که دارند. علت و موتور کنش، دستیابی به اهداف است. کنش فرد انگیزه و معنایی دارد و بخاطر معنا دست به عمل می زند و معنا همان هدف است.
جالب آنجاست که بوردیو می پذیرد که برای عمل کردن « قواعد »ی وجود دارد اما او اذعان دارد که در واقع برای انسان قواعد مهم نیستند (آنطور که ساختارگراها بدان معتقدند) بلکه اهداف مهم اند. این قواعد و تبعیت از آنها تا جایی برای افراد مهم است که آنها را در رسیدن به اهدافشان یاری رساند. افراد در زندگی اجتماعی بارها این قواعد را به خدمت می گیرند یا زیرپا می گذارند تا به هدفهایشان برسند.
در زندگی اجتماعی این آدمها هستند که از آلت دست قراردادن قواعد بر یکدیگر فشار می آورند، سنتی وجود ندارد تا وقتی که کسی به آن متوسل نشده باشد.
بوردیو معتقد است تحلیل جامعه شناسی درست این است که بتواند پلی بین سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم برقرار کند یعنی دیالکتیک میان آنها را در نظر بگیرد. از اینجا پروژه ی مادام العمر بوردیو آغاز می شود چه در نظریه آموزش و پرورش ، نظریه بازتولید اجتماعی ، میدانهای اجتماعی ، جامعه شناسی فرهنگ و نظریه تمایز فرهنگی و قشربندی اجتماعی همه یک خط را دنبال می کنند، آن هم بوجود آوردن تلفیقی بین تحلیلهای سوبژکتیویستی و ابژکتیویستی است.
چرا که به زعم او نه ابژکتیویسیم، یعنی صرفا در نظر گرفتن شرایط عینی به عنوان علت رفتارها و کنش ها می تواند تبیین کافی از اعمال انسانها بدهد و نه سوبژکتیویسم، یعنی مقاصد و اهداف آگاهانه ی آدمها می تواند تعیین کننده ی کنشهای افراد باشد.
بوردیو در کارهای اولیه اش اصطلاحی را با عنوان « چشمداشتهای ذهنی از امکانات عینی » بکار می برد، یعنی آن انتظارات و توقعاتی که در بستر یک مجموعه شرایط زمانی و مکانی ، محدودیتهای ساختاری ، ضرورتهای محیطی و ... شکل می گیرد و در درون آن چشمداشتهایی پیش می آید. او فکر می کرد که طرح چشمداشتهای ذهنی از امکانات عینی دیالکتیک میان کنشگر و ساختار را معنی می کند. دیالکتیکی که بر حسب انتظارات فرد از شرایط عینی بر می خیزد و استراتژی های او را تعیین می کند.
اما منتقدین ِ بوردیو خرده گرفتند که طرح عبارت « چشمداشتهای ذهنی از شرایط عینی » باز می گردد به همان جمله ی معروف مارکس که: آدمها تاریخ را خودشان می سازند و نه در شرایطی که انتخاب خودشان باشد »، یعنی انسانها همواره خود را در ضرورتی می یابند که در محدوده های آن ضرورت امکان آفرینش تاریخ را نیز دارند.
اما بعدها که بوردیو بقول خودش ساختارگرایی را کنار می گذارد و می خواهد به ورای ساختارگرایی برسد کم کم مفهوم دیگری را پیش می کشد که یکی از محورهای اصلی نظریه اش می شود. این مفهوم ریختار (Habitus ) است. ریختار در واقع نقش پیوند میان سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم را بازی می کند. ریختار نوعی مفهوم روانشناسی- اجتماعی است که جایگاه آن در فرد است و در فرد تجسم می یابد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۱ ساعت 22:37 توسط بهزاد اندرز
|